jump to navigation

استاد شهریار فوریه 26, 2008

Posted by زاقول !!! in شعر.
2 comments

یکی از کارهای خوبی که صداوسیما در راس برنامه های خود دارد به تصویر کشیدن زندگی نامه اندیشمندان و شاعران و ادیبان و … ایران زمین است که به حق باید اعتراف نمود در این کار خود خیلی خوب عمل کرده است.

یکی از این آثار ارزشمند مجموعه شهریار ساخته آقای کمال تبریزی است که به زندگی شاعر بزرگ و نامی کشورمان “محمد حسین بهجت تبریزی”متخلص به شهریار می پردازد.این مجموعه که از شبکه دو سیما در حال پخش است با انتخاب و ترکیب درست بازیگرانی که هر یک به خوبی از عهده ایفای نقش خود بر می آیند توانسته است تعداد قابل توجهی بیننده را به سوی خود جذب کند.

یکی از نکات جالب توجه این مجموعه این است که در بسیاری از دیالوگ های بازیگران گویش آذری نیز تکلم می شود و به دلیل زیر نویس خوانا و ترجمه فارسی همگان به خوبی متوجه روند قصه شده و حتی تعدادی نیز علاقه مند می شوند تا گویش آذری را یاد بگیرند.

پخش مجموعه شهریار به جای سریال کره ای “جواهری در قصر”نیز نکته ای اصولی را گوشزد می کند و آن اینکه اگر یانگوم مفتخر به عنوان نخستین پزشک زن کره جنوبی است در میهن ما تعداد مفاخر ملی هزاران هزار است و باید آنان را به نسل اخیر و نسل های آینده معرفی کرد.افرادی که شان و منزلت آنها بالاتر و والاتر از یانگوم و امثال یانگوم است.

در ادامه یکی از اشعار معروف این شاعر عالی قدر می آید:

           

شعر فوریه 26, 2008

Posted by زاقول !!! in شعر.
add a comment

یادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم

پر پروانه شکستن هنر انسان نيست

گر شکستيم ز غفلت ، من و مايي نکنيم

يادمان باشد سر سجاده عشق

جز براي دل محبوب دعايي نکنيم

يادمان باشيد اگر خاطرمان تنها ماند

(قيصر امين پور) فوریه 26, 2008

Posted by زاقول !!! in شعر.
1 comment so far

من همسن و سال پسر تو هستم ،

تو همسن و سال پدر من هستي.

پسر تو درس مي خواند و کار نمي کند،

من کار مي کنم و درس نمي خوانم.

پدر من نه کار دارد ، نه خانه،

تو هم کاري داري هم خانه ، هم کارخانه ؛

من در کارخانه ي تو کار مي کنم.

و در اينجا همه چيز عادلانه تقسيم شده است:

سود آن براي تو ، دود آن براي من.

من کار مي کنم ، تو احتکار مي کني.

من بار مي کنم ،تو انبار مي کني.

من رنج مي برم،تو گنج ميبري.

من در کارخانه ي تو کار ميکنم.

و در اينجا هيچ فرقي بين من و تو نيست:

وقتي که من کار مي کنم، تو خسته مي شوي،

وقتي که من خسته مي شوم ، تو براي استراحت به شمال مي روي،

وقتي که من بيمار مي شوم ،تو براي معالجه به خارج مي روي.

من در کارخانه ي تو کار مي کنم.

و در اينجا همه کارها به نوبت است:

يک روز من کار مي کنم، تو کار نمي کني،

روز ديگر تو کار نمي کني ، من کار مي کنم.

من در کارخانه ي تو کار مي کنم

کارخانه ي تو بزرگ است.

اما کارخانه ي تو هر قدر هم بزرگ باشد،

از کارخانه ي خدا که بزرگتر نيست.

کارخانه ي خدا از کارخانه ي تو و از همه ي کارخانه ها بزرگتر است.

و در کارخانه ي خدا همه ي کارها به نوبت است،

در کارخانه ي خدا همه چيز عادلانه تقسيم مي شود.

در کارخانه ي خدا ، همه کار مي کنند.

در کارخانه ي خدا ، حتي خدا هم کار مي کند.

فوریه 20, 2008

Posted by زاقول !!! in شعر.
3 comments

در حضور خارها هم می شود يك ياس بود

در هياهوی مترسك ها پر از احساس بود

ميشود حتی براي ديدن پروانه ها

شيشه های مات يك متروكه را الماس بود

دست در دست پرنده بال در بال نسيم

ساقه های هرز اين بيشه ها را داس بود

كاش می شد حرفی از«كاش می شد» هم نبود

   هرچه بود احساس بود